زی زی کوچولو، یه زنبورزرنگ ومهربون بود. صبحاکه ازخواب پامیشد اول حسابی ورزش میکرد. بعدم توی آینه نگاه به بازوهاش میکردومیگفت:
- به به...به این میگن بازوی قدرتمند...
بعدم خیلی زود ازتوی خونش بیرون میرفت و لابه لای گلها ورجه وورجه میکردو شهدگلهارو میخورد...وااای....شهد گل ازلب ولوچه ی زی زی کوچولو سرازیرمیشد..امابازم میرفت سراغ بقیه گلهاوحسابی ازخجالت شکمش درمیومد
تمامی حقوق متعلق به شنوبوک می باشد.