یه روز که حیوون ها برای هواخوری بیرون از خونه هاشون اومده بودند، مشغول گفتگو شدند. هرکس داشت از خودش تعریف میکرد و از اهمیت کاری که داشت میگفت. مثلا آقا گاوه گفت:
- من یه گاو قوی و پر زورم. آقای کشاورز از شیر من، برای درست کردن پنیر و ماست و کره استفاده میکنه،تازه زمین کشاورزیش رو هم براش شخم میزنم، تا آماده کاشتن گیاه بشه. من خیلی از همه مفیدتر و بهترم.
حیوون های دیگه براش دست زدند و بهش غبطه خوردند.نوبت به گوسفنده رسید.از جاش بلند شد و گفت:
تمامی حقوق متعلق به شنوبوک می باشد.